الهه ناز

 

شب

شب بود و خموش

چهره تاريکش دل من را لرزاند

و من افسرده کشيدم بر خود

بار اندوه غمي جان فرسا

دردم از آن عشق ديرين بود

غصه ام از او جدا ماندن

دردم از آن بود

غصه ام از او

اشک من غلتيد

جاي انگشتان تو بر صورتم پوسيد

دختري گرييد

پسري خنديد

و من آهسته درآغوش گرفتم دخترک را، دخترک ترسيد

از نگاهش خون مي باريد

مثل يک بچه آهو مي لرزيد

پسرک باز هم ديد و خنديد

گفتمش:

غصه ات از چيست دختر زيبا

گريه ات از کيست، با من بگو آن را

گفت:

غصه ام از فراغ او

گريه ام از خنده هاي او

ليک همچنان از عشق نافرجام مي ناليد

از درد دوري بر خودش سخت مي پيچيد

دخترک آن شب در آغوش من خوابيد

در درونش نور عشق و پاکي مي تابيد

با آن همه رنجش و آزار

اما هرگز در درونش خون نفرت نمي جوشيد

باز هم مثل هر شب

دخترک خواب پيوند با پسرک را ديد

باز هم پسرک بي اعتنا

در روياي آن شب مي رفت و مي خنديد

خورشيد صبح دگر بار،

بر آن سرزمين و مردمان تابيد

اما دخترک از خواب برنمي خيزيد

آري دخترک از اندوه تا به ابد خوابيد

پسرک بر جسدش حاضر شد و گرييد

او تا به ابد ناليد

دخترک آرام در خواب خوشش خنديد


e

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٦ - الهه بيون